عشق احساس است نه گفتنی.احساس که بیانش چه مشکل بود.سرا پا عشق بودم و او گمان میکردازش نفرت دارم.و برین حالت زجر دهنده قناعت داشتم.همیش با خود میندیشیدم.که نه عشق ما شرقیان باید از غربیان فرق داشته باشد.باید همچون مشرق زمین مان پاک و بی الایش باشد.
انروز ها بهار بود . و بهار شهر اسلام اباد سرسبزی چشم گیری به طبیعت این شعر میداد.
و ما تازه بهاین شعر امده بودیم. در کابل جنگ ادامه داشت و امید برگشت به ان زودی ها را به وطن نداشتیم.
و ما تازه به کورس لسان ثبت نام کردیم.اولین روزیکه داخل کورس شدیم.استاد زلمی از ما خواست.تا خود را اماده یک امتحان کنیم. تا لیاقت ما را دانسته و مطابق ان ما را شامل یکی از صنوف اش نماید.دفتر استاد در دهلیزی قرار داشت . یعنی شاگردان وقتی از صنف میبرامدند.باید از دفتر میگذشتند.و بعدا داخل معوطه کورس شده و از کورس خارج میشدند.من و خواهرم فرح مشغول نوشتن جوابات سوال ها بودیم.و هنوز
یک از صفحات را ختم نکرده بودیم که صنف ساعات 9 الی 10 رخصت شدند. دختران وقتی از بالای سر ما گذشتند چیزی نگفتند.ولی نوبت که به پسران رسید شرع شد . یکی گفت ببین دو مرغک نو دیگری گفت نقل میخواهی.ما مثل این که اصلا نمیشنویم. خود را مصروف ساخته بودیم. و اصلا نمیدیدیم .کی ها میگویند.
که دیگری گفت کاش در صنف ما کامیاب شوند دیگری گفت نی بابا ببین سوی شان از تو بالاست چی خط های دارند.دیگری از اخر صدا کرد منحیق استاد قبول تان داریم. و همه خندیدند. خلاصه امتحان گذشت . و ما با استاد خداحافظی کردیم. و استاد گفت
فردا نتیجه تان را برایتان میدهم.و ما روانه به طرف خانه شدیم. و در طول را ما باید از یک جنگل کوتاه میگذشتیم.
هنوز وسط جنگل نرسیده بودیم. و همچنان در باره امتحان باهم صحبت میکردیم. که دو پسر از کنار ما گذشتند.
خوب ما برای لحظه ارام شدیم تا انها بگذرند.یکی از ان پسرها قد بلند داشت رنگش گندمی و موهای سیاهرنگ داشت . و دیگرش را که زیاد متوجه نشدم. میانه قد ومو های چنگ داشت.
ان قد بلندش اهسته گفت امتحان به خیر گذشت.ما متعجبانه به سویش دیدیم و چیزی نگفتیم. و به راه خویش ادامه دادیم.
وقتی به خانه رسیدیم به نادیه دختر خاله ام که با فامیلش با ما یکجا زندگی میکرد.قصه را کردیم. که به ما گفت امتحان به خیر گذشت.نمیدانم کی بود؟
نادیه گفت شاید یکی از شاگردان کورس باشد.که شما را در هنگام امتحان دیده است .
خانه ما در اسلام اباد در یکی از مناطق سرسبز و زیبای شهر اسلام اباد بود اکثر مناطق
این شهر را جنگلات تشکیل میداد. میگفتند . این جا کاملا جنگل بود و نزدیک خانه ما هم جنگل کوچک قرار داشت.که در بین ان دریاچه روان بود پل کوچک بروی دریاچه زیبای جنگل را دو چندان ساخته بود.
فردا باز هم روانه کورس بودیم.که او را در نزدیکی خانه ما دیدیم. خوب چنان وانمود کردیم که او را ندیده ایم.
چون زمانیکه در کابل زادگاه عزیز خود بودم. محصل پوهنزی طب بودم.یعنی دختر ها و پسر ها وقتی شامل شاگردان بخش تحصیلات عالی میشوند.نه تنها در عرصه دانش بلکه در عرصه زندگی هم تجربه پیدا میکنند.و از شاگردان مکاتب دیگر فرق میکنند .
وقتی از کورس مرخص شدیم او را باز در حوالی ما احساس میردم.که یکبار چشمم به او افتاد.و درین چند بار احساس میکردم او به خواهرم میخواهد چیزی بگوید.
به خواهرم گفتم ببین باز پیدا شد.ولی نمیدانم ما چه میگفتیم .و گرم گفتگو بودیم دیدیم طرف ما میاید . امد و گفت.سلام . و کاغذ قات شده را من پیش کرد.و گفت همین برای شماست.
گفتم برو به راهت . مزاهم ما نشو.در یک لحظه کوتاه احساس کردم. که چرا نامه اش را به من میدهد؟
شاید از خواهرم میشرمد. باز نامه اش را پیش کرد گفتم . مردم میبینند.چیزی دیگری فکر میکنند.خوب نیست. دیدم اصرار میکند.گفتم. تو چقدر احمق استی .ما تو را نمیشناسیم.و نمی خواهیم نامه ات را بگیریم.ولی او اصرار میکرد.و میگفت شما یکبار ان را بخوانید. با قهر گفتم بده.با عجله نامه را داد.وقتی نامه اش را گرفتم پاره پاره کرده روی سرک پرتاب کردم.و گفتم جوابت را گرفتی.با قهر به به طرفم نگریست.و از کنار ما رد شد.چقدر احمق بود.به زور.............و هر دو اهسته خنده کردیم.
بیا که به نادیه قصه کنیم .قصه نو.
خانه که رفتیمبه نادیه گفتیم. باز او امده بود. مثل تیز تیز راه میرفت.
میدانی نادیه امروز یک نامه اورده بود.میخواست به زور بدهد. من هم گفتم بده وقتی گرفتم خوش شد فکر کرد برای خواندن میگیرم. و من هم پاره پاره کردم.همه خنده کردیم.نادیه رو به طرف خواهرم سمیرا کرده گفت.وای به حالت تو با فرشته هیچ شانس نداری.سمیرا گفت اگر از خودت میبود خو پاره نمیکردی.خنده کردم تا به حال مرا کسی نامه نداده شاید میکردم.دیدی در پیش روی مردماین قدر جرت خوب نیست.من در کرکتر خارج از خانه کمی جدی بودم.
بعد از ان همیشه وقتی کورس میرفتیم او را میدیدیم. مقل این بود که ساعت ها و دقیقه ها را به شمارش گرفته بود .چون وقتی ما را میدید.مقل ان بود که انتظارش به پایان رسیده است.و ما هم نامش را ریل کذاشته بودیم.
حالت و طرز رفتارش او را مشهور به ریل ساخته بود.
ریل دیگر از تعقیب ما دست بردار نبود. با وجودیکه برایش بار ها گفته بودیم.زحمت نکش.دنبال کی که با تو حرف بزند.و وقتت همرایش خوش بگذرد .ایجا بی وقتت را ضایع نکن . ولی او گفته بود من برای خوشگذرانی نمیایم.پس ما هم کسی نیستیم که به تو جواب مثبت بدهیم. ماه میگذشت وقتی میامد که جواب مرا بده من میگفتم برو حماقت نکن.
ولی دیگر دیدن ریل برای ما عادت شده بود.و مصروفیت خانه ما که همیشه قصه های او را میکردیم. و نادیه هم دوست داشت قصه های اورا بشنود.واو کار های جالبی میکرد.
و جالب تر از همه